كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

280

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

حمله مسلمانان مطلع شدند همگى به درون قلعه خود پناه برده و توانستند مدت 25 روز در آنجا مقاومت كنند . چون محاصره پايان نيافت و ديگر اميدى به كمك ساير متحدين خود نيز نداشتند رؤساى قبيله مردان را همگى جمع نموده و سه راه در جلوى پاى آنان گذاردند . بنا به روايت ، كعب و حىّ ، كه بنا به قول قبلى خود با قريش به مكه نرفته و به نزد قبيله خود آمده بودند ، چنين توصيه‌اى به آنان نمودند : يا بدون قيد و شرط به محمد ( ص ) ملحق شويد ( موفقيت‌هاى خارق العاده او دليلى بر واقعى بودن ادعاى پيامبرى او بود ) يا زنان و كودكان خود را بكشيد و سپس به سپاه اسلام حمله نمائيد ، كه اگر كشته شديد ديگر نگران چيزى نخواهيد بود و اگر زنده مانديد همسران جديد پيدا خواهيد كرد . اما راه سوم هم اين است كه با او هم‌پيمان شده و سپس در روز جشن ( عيد شنبه ) كه محمد ( ص ) انتظار هيچگونه حمله‌اى را ندارد او را از پاى درآوريد . يهوديان هر سه پيشنهاد را رد كرده و از محمد ( ص ) اجازه خواستند تا آنها هم مانند بنى نضير جلگه مدينه را ترك نمايند . محمد ( ص ) قبول نكرد . بنى نضير ثابت كرده بود كه پس از ترك مدينه خطرناك‌تر شده است . بنابراين ، اين‌بار يهوديان بايد خود را كاملا و بلاشرط تسليم نمايند . او اجازه داد تا بنى قريظه با يكى از هم‌پيمانان سابق خود بنام ابو لبابة بن عبد المنذر ، رئيس قبيله عوف ، مشورت نمايند . اين قسمت از تاريخ بسيار گنگ و نامفهوم است . يهوديان به ابو لبابه گفتند كه محمد ( ص ) چنين درخواستى نموده است . او درحالىكه با دست گلوى خود را فشار مىداد گفت : شما به مرگ محكوم شده‌ايد . او بعدا از اين پاسخ به قدرى احساس گناه مىكرد كه براى مدت 15 روز خود را به يكى از ستون‌هاى مسجد بست تا محمد ( ص ) او را آزاد ساخت . حتى اگر ابو لبابه اين موضوع را به بنى قريظه گفته باشد به نظر نمىرسد كه اين حرف در تصميم‌گيرى آنها تأثيرى گذارده باشد . روايت ديگرى نيز چنين نقل مىكند كه او در مذاكرات قول همكارى و پشتيبانى يك متحد قديمى را به آنان داد . روز بعد بنى قريظه داورى محمد ( ص ) را پذيرفت و درب‌هاى قلعه را بر روى سپاه اسلام گشود ، احتمالا به اميد حمايت متحد قديمى خود قبيله اوس . بطور مسلم ، قبيله اوس عاجزانه از محمد ( ص ) تقاضاى بخشش آنان را نمود ، مگر